X
تبلیغات
... چنــــد فنــــــجان آرامــــــش ...
من شیشه ام ، قلبم میان سینه ام پیداست !
دقیقن یادم نیست ؛ چه زمانی ، چه کتابی را ، به چه کسی امانت دادم.اما این را خوب یادم است که هنگام تحویل کتاب به او ، لبخندی زد و گفت : کسی که کتاب را امانت می دهد دیوانه است و آن کسی که کتاب را بر می گرداند دیوانه تر !

در دلم خالی شد و تا زمانی که کتاب را به من برنگرداند خیالم راحت نشد.به این ترتیب مشخص شد که من دیوانه هستم و او دیوانه تر ...

چند روز پیش سراغ چند کتاب را از مادرم می گرفتم و او هم می گفت : قبلن آن را داشتیم!

بعد از پرسیدن ماجرای آن جمله ، فهمیدم که کتاب های زیادی بوده که معلوم نیست به چه کسی داده اند و آن ها هم خودشان نخواستند دیوانه تر بودن شان را ثابت کنند.

چندین بار این حکایت برای صاحبان دو کتابخانه ی داخل پذیرایی خانه مان پیش آمده ؛ که یک لیست بالا بلند از کتاب ها بنویسند و در کتاب فروشی مشغول جستجوی آن ها شوند.بعد هم با نگاه پرسشگر فروشنده روبرو شوند که به آن ها می گوید : از کتابخوان هایی مثل شما بعید است این ها را نخوانده باشید ! که در این صورت باید ماجرای جمله ی " قبلن آن را داشتیم " را برای فروشنده توضیح دهند...

کتاب همسایه های احمد محمود را پنج بار خریده اند ، این بار آخر هم خودم آن را از کتابخانه شان برداشتم و در کتابخانه ی اتاقم جاسازی کردم ، که مبادا این بار پدر یا مادرم بخواهند آن را به کسی دهند و برای بار ششم مجبور شوند آن را بخرند.

برای اینکه باز این مشکلات پیش نیاید ؛ مادرم تمام کتاب های کتابخانه را لیست کرد و هر بار که کسی می خواست یکی از آن ها را امانت بگیرد اسمش را در لیست می نوشت.اما این راه هم جواب نداد ! کسی که بخواهد کتاب امانت گرفته اش را برنگرداند ؛ به هر طریقی شده این کار می کند ؛ حتی اگر خودش را از نظرت غیب کند.

البته بماند که من چند بار چند کتابی را که از یک نفر امانت گرفتم و به او برنگرداندم.هر وقت هم گذرش به خانه مان می افتد آن کتاب ها را طوری در کتاب خانه ام جاسازی می کنم که مبادا چشمش یکی از آن ها را ببیند.

این روزها هم که بازار نمایشگاه کتاب داغ بود و همه در دنیای مجازی فیسبوک عکس هایشان را در غرفه های مختلف نمایشگاه رونمایی می کردند! من که در این هفده سال ، تا به حال گذرم به آن نمایشگاه کتاب نیفتاده ؛ اما عده ای هم که رفته اند و دیده اند ، نپسندیده و از رفتن شان پشیمان شده اند. ولی خب آدم تا با چشم های خودش نرود و نبیند باورش نمی شود !

+ [ تاریخ ] دوشنبه 23 اردیبهشت1392 [ ساعت ] 18:18[ نویسنده] ارغوان قاسم نژاد |

کنترل ضبط ماشین را از دست برادرم اردلان می گیرم و صدایش را بلند می کنم.دلم می خواهد فقط به روبرویم زل بزنم و در این غروب کسل کننده به صدای خواننده هایی گوش دهم که اگرچه خودشان غمی ندارند ، اما غم های آدم ها را خوب می شناسند.

قدیمی ها راست می گویند : هر چه کمتر بدانی ، آسوده تری !

دوست ندارم بدانم که کنکور برداشته شده و معدل ملاک ورود به دانشگاه شده ست.که با این اوضاع حتی آبیاری گل های قالی هم قبول نمی شوم.

دوست ندارم بدانم که قیمت دلار هی بالا و پایین می شود.یا فلان جا قرار است به فلان جا حمله کند.

یا مثلن آقای X در نقطه ای از دنیا ترور شده.یا فلان کشور زمان انتخابات ریاست جمهوری اش رسیده.

کلن این موضوعات هرچقدر هم بهمان ربط داشته باشد ، دانستن شان چیزی جز مشغولیات فکری برای آدم ندارد!

پدرم می گوید : اینجا فلکه ی فرودگاه ست...

مجبور می شوم صدای ضبط را کم کنم ؛ چون این شروع یک مکالمه ی طولانی بین پدر ، عمه ، شوهر عمه و مادرم خواهد بود ...

برای اینکه حرفی زده باشم ، می گویم : فقط چراغای رنگیش قشنگه ...

عمه ام گوشه ی روسری اش را تا می کند و رو به من می گوید : ایشالا چراغ زندگیت همیشه روشن و رنگی باشه دخترم ...

چراغ زندگی من زمانی روشن می شود که وقتی می خواهم بلند شوم سرم به سقف آرزوهایی که به آن ها نرسیده ام نخورد.دلم می خواهد کل آرزوهایم را بریزم داخل لیوان و آن را یک ضرب ، سر بکشم.آن وقت از نو بدنم آن ها را تجزیه و تحلیل کند تا شاید یک راه حل جدیدی برای رسیدن به آن ها پیدا کند .

عمه ام می گوید : اینجا هم زایشگاه ست ...

به سر در آن جا نگاه می کنم.

 پدرم صدایش را صاف می کند و می گوید :

اما الان شده دانشگاه پیام نور !

نیشخندی می زنم.

هر آدمی امکان دارد به جایی از زندگی برسد که هر روزش مثل روز قبلش باشد.و تنها تفاوتی که روزهایش داشته است این است که صبح اول به اهل خانه سلام داده و بعد دست و صورتش را شسته یا برعکس ! و من هم از این قاعده مستثنی نیستم.

یاد کتاب یک عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی می افتم.آن گیله مرد کوچک برنامه ریزی خوبی برای روزهایش داشت.مثل ما نبود که هر هفته ، شنبه را روز اول بداند.به این امید که شاید بتواند زمان را به زمین گرم بکوبد.

هفته هایش با هم فرق داشت و از عادت بیزار بود.معتقد بود که عادت ، اراده را نابود می کند.

جایی از کتابش می گفت :

" خودکارانه زیستن ، پایان انسانی زیستن است : عادت هر روز صبح زود برخاستن ، درست سر ساعت ، سر دقیقه. سلامی به عادت نه از راه ارادت. چای به عادت . اداره . امضا . اتوبوس . آب . چای . زنگ در . خرید ، خرید به عادت. هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده. "

_ راستی مامان ، امروز چند شنبه ست؟!

_ دوشنبه ...

زیر لب می گویم : انگار هر روز دوشنبه است ...

از روی پل خرمشهر رد می شویم.به عقب تکیه می دهم و به شط خیره می شوم.

خودم را یک قدمی شط می بینم.انعکاس نور چراغ های روی پل زیبایی جالبی به سطح آب بخشیده.

انگار نورها به آب منگنه شده اند.مثل وفتی شده که تمام رنگ های روی پالت گواشم را می ریختم روی فرش و بعد هم فریاد های مادرم ...

می خواهم به رنگ ها نزدیک شوم.می خواهم با دستم لمسشان کنم.این انعکاس ها را در هیچ جای دیگری ندیده ام.

زیر پایم خالی می شود.در بین رنگ ها دست و پا می زنم.رنگ ها از من رد می شوند و ...

مادرم صدایم می زند : ارغوان ، بلند شو ... رسیدیم.

صدای ایمان حضرتی در گوشم می پیچد :

زندگی گاهی گریه ست ، گاهی خنده

گاهی بازنده ای و گاهی برنده ...

+ [ تاریخ ] جمعه 24 آذر1391 [ ساعت ] 13:59[ نویسنده] ارغوان قاسم نژاد |

شـکـل یـک لاکــپـشـت وارونـــه

دست و پا می زنم به دور خودم

درس هــای نـخــوانــده ی امروز

و دلــیــلی که بازخواست شدم


عــدد_ حــبــس_ زیر رادیـکال

در پی دردســر نــمی گــردد

طــبـق قــانــون آخــر نـیـوتــن

هر کسی رفته بر نمی گردد


یک فرآیند در تو شکل گرفت

یـــک فرآیند از تــو دورت کرد

ماهی_ تنگ_ کوچکی بودی

که خیالی رسید و تورت کرد


مثل آن ایکس های نا مجهول

پر کــــنم دفــتــر ریــاضــی را

تـــا دوباره رهــا کنم در خــود

شورش بغـــض هـای تـازی را


بــیـــن این جـنــگ های فیــزیکی

واژه ای از نبـــــرد خســـته شده

بدتـر از عــهد ترکــــمانچای است

عهد تو با کسی که بسته شده


جای یک جمله روی تخته سیاه

می نویسم که " دوستت دارم "

و دبیری که داد زد : بــــــــیرون

از تــــمـام دروس بـــــــیـــزارم !


نــقـطه و انـتـها نـمی خـواهـــد

آخــر قــصه ای که مـعـلـوم است

شــده ام نــقــش اول فــیـلـمی

و نـگاهی که روی من زوم است ...




پی نوشت :

این اولین دفعاتی ست که فضای شعر را تجربه می کنم و همین طور اولین دفعه ای ست که چهارپاره را ...

منتظر نقدهایتان هستم.

+ [ تاریخ ] چهارشنبه 10 آبان1391 [ ساعت ] 19:16[ نویسنده] ارغوان قاسم نژاد |