تبليغاتX
دخترانه

دخترانه

خاطرات روزانه - من کیم - آنچه یک دختر معمولی فکر می کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1384ساعت 8:51  توسط آرزو  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1384ساعت 8:50  توسط آرزو  | 

Im a liar

راست گفتی مصطفی

نمی نویسم که نوشته باشم .........می نویسم که خوانده باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 تیر1384ساعت 11:33  توسط آرزو  | 

my dream

شده تا حالا یکیو کشته باشن ..........همه جمع شده باشن برای تماشا........ولی تو حتی سرتو بلند نکنی نیگاه کنی ......

اونوقت یه آقا پلیسه بیاد و با گچ دورتو خط بکشه ..........

من عاشق اون لحظه ام

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 تیر1384ساعت 11:1  توسط آرزو  | 

امید درختهای بی برگ زمستانی را دوست دارد

زهرا کتابهای جوادی آملی را می خواند

طاهره عاشق اندیشه های روانشناسی فیلسوفانه است

من اما ..... یک قند کارخانه ای می خوالم که وسطش یک خط باشه

با دست اون را بشکنم و چاییم را طی دو مرحله باهاش هورت بکشم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 تیر1384ساعت 10:57  توسط آرزو  | 

حوصله ام سر رفته

امتحان هم ندارم که نخونم

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 تیر1384ساعت 7:35  توسط آرزو  | 

خدا همه جا هست ......همه جا حتی تو وبلاگ من ......

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 تیر1384ساعت 9:52  توسط آرزو  | 

مدتهاست با بابا حرف نزدهام . جز سلام

حتی خداحافظی هم نمی کنیم . یعنی یاد نگرفته ایم . فقط شاید برای یک مسافرت طولانی نه اینکه با هم قهر باشیم این زندگی است که یاد گرفته ایم . همانطور که مامان و بابا حرف نمی زنند . زندگی مزخرفی است

+ نوشته شده در  شنبه 11 تیر1384ساعت 9:46  توسط آرزو  | 

بالاخره پریود شدم

مدتها بود دلم درد می کرد . ولی به کسی چیزی نگفته بودم .تا اینکه یه روز تو دستشویی تو ادرارم خون دیدم . به مامان که گفتم اخمش تو هم رفت  . منو برد تو حموم و یه تست حسابی ازم کرفت . همراه ادرار . وقتی به بابام گفت رنگش قرمز شد : شاید چیز دیگه باشه . مامان هم قرمز شد .و من بر وبر نگاهشون می کردم .

چند سال بعد دوزاریم افتاد . بالاخره من هم پریود شدم .

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1384ساعت 18:3  توسط آرزو  | 

but me.....

اون روز را یادمه .

من بودم و نسیم . من یه دختر خجالتی و دست و پا چلفتی و نسیم یه دختر سانتی مانتال و عاقل و...

اول راهنمایی بودیم . نمیدانم از سیاوش کتک خورده بودم یا بخاطر چیز دیگه حالم گرفته بود .

هرچی نسیم اصرار کرد چیزی بهش نگفتم تا اینکه بهم گفت تو دلت چیزی رو نگه ندار اگه شده به دیوار بگو .

اون روز مدتها به دیوار خونه نگاه کردم ولی چیزی بهش نگفتم .

بعدها یه مدتی با خدا تو قنوتهام درد و دل کردم . ولی ....

حالا امروز سر نماز نقشه می کشیدم که یه وبلگ بسازم و توش بنویسم .

خدا هم سرش به کار خودش بود

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1384ساعت 17:55  توسط آرزو  |